X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دقیقه

میان آنچه خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده ست

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:27 ق.ظ

ویترین های لوکس، بنجل های وارداتی

- این اینستاگرام بچه پولدارهای تهران، جدای از پیام های اقتصادی اش که واضح است و تکراری شق فرهنگی قابل تاملی دارد. و آن نمایش گستاخانه ابتذالی ست که در سبک زندگی آنان ظاهرا امری عادی ست. البته آن نیز دیگر حرف تازه ای نیست. قبلا هم به انحاء گوناگون نظایرش را دیده ایم. خصوصیت امثال این صفحات و مشابه آنها در سینما و سایر حوزه ها این است که آنچه در ویترین می گذارند بخشی از واقعیات سبکی از زندگی ست که تبلیغش می کنند. برشی از لحظات سرخوشانه یک زندگی. نمایشی از لحظات یک مستی. این آدم ها در این خانه های رنگارنگ، با این روابط شاد جلوی دوربین، اما در جریان جدی زندگی چگونه اند؟ این آدم ها، این دخترها و پسرها واقعا چقدر شادند؟ چقدر طعم زندگی در دهانشان شیرین است؟ اینها فردا ازدواج خواهند کرد. زن  و شوهر خواهند داشت. در خانه های مجلل زندگی تشکیل خواهند داد. اصلا به سطح زندگی کاری نداریم. کیفیت این زندگی ها چگونه خواهد بود؟  این روابط و این طرز فکرها آیا متضمن زندگی هایی آرام است؟ دختری که عکسش را با لباس آنچنانی و سیگاری در دست، در کنار دوست پسرش، پشت میزی که شامپاین اعلا بر آن است؛ منتشر می کند، فرض کنیم در آینده پسری مثل خودش را یافت که نخواهد محدودش کند، نخواهد صاحبش باشد، نخواهد حقش را نادیده بگیرد، دگم و متعصب نباشد، این دو آیا می توانند زیر یک سقف عاشقانه زندگی کنند؟ دقت کنید لطفا... سوال در خصوص زندگی ست. آری. این دو شاید بتوانند با هم تفریح کنند. با هم سیگارشان را دود کنند. با هم شامپاین بنوشند. با هم پارتی بروند. با هم سوار ماشین های آنچنانی دستی بکشند. با هم بگویند و بخندند و جوک ببندند به ریش سنت ها...  اما با هم آیا می توانند زندگی کنند؟ کیفیت این زندگی ها چگونه است؟ این سبک زندگی چه المان هایی دارد؟ چه آفاتی دارد؟ کمی رنگ و لعاب ها را کنار بزنیم. لحظات جدی این زندگی ها چگونه است؟

 


 


ادامه مطلب
جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 03:24 ب.ظ

آن آیت الله و این آیت الله...

خواه نا خواه نامش تداعی گر اجرای عدالت است. حتی آنجا که خود متضرر عدالت خود گردد. آیت الله محمدی گیلانی را به برخورد قاطع و انقلابی اش با فرزندان منافقش می شناسند. چه فرقی می کند او حکم اعدام فرزندانش را صادر کرده باشد یا قاطعانه و با علم به حضور فرزندش در فلان خانه تیمی حکم به تخلیه و دستگیری اعضا آن خانه و در صورت نیاز تیراندازی به ساکنینش را صادر کرده باشد. آنچه می درخشد آن است که علقه های عاطفی او مواضعش در دفاع از انقلاب را آبکی و باری به هر جهت نمی کند. او را در توجیه حضور فرزندش در آن خانه تیمی و توجیه رفتار منافقانه فرزندانش به تفسیر و تحلیل های فضایی نکشاند. نگفت مثلا فرزندش برای خرید ساندویچ آنجا بوده است! نمی گوید او را مثلا تحت الحفظ بازداشت کنند، شاید امید بازگشتی باشد و بعد با توصیه و ریش گرو گذاشتن آزادش کنند و بعد آیت الله مثلا به او بگوید که: «بابا... چند سالی برو انگلیس به درست برس تا آبها از آسیاب بیفتد و بعد برگرد و...». مگر چه تفاوتی ست میان فرزند او و آن هم مسلکان دیگرش. که آنان محاربند و این با اسلحه ای که در دست دارد شایسته عفو. آری آیت الله عضو هیات عفو نیز بوده است. اما این اسلام و انقلاب است که ضوابط عفو و اعدام را به او تحمیل می کند نه روابط و تعلقات عاطفی پدر فرزندی.



 

بالاتر از اینها... فتنه منافق برای آیت الله همان فتنه است و ایادی آن (حتی اگر فرزندش در میان آنان باشد) همان منافقین مستحق عقاب. دفاع از انقلاب و یار امام بودن تنها به موضع گیری در پشت تریبون های رسمی نظام و نشسته بر صندلی قدرت، نیست. اصلا به مسند و صندلی ربطی ندارد. اگر از عزیزترین داشته هایت در این راه بگذری صادق ترین سرباز این انقلابی. خواه مادری پیر در دورترین روستای این مملکت باشی که تک فرزندش را از زیر قرآن می گذراند و راهی جبهه ها می کند. خواه حاکم شرع سرشناسی باشی که فرزندت را به جرم محاربه با نظام به تیر پاسداران انقلاب می سپاری. آیت الله به گونه ای دیگر عزیزترین داشته اش را فدای آنچیزی می کند که مردم این مرز و بوم عزیزترین هایشان را فدای آن کرده اند. اول معلم این برخوردها البته خود حضرت روح الله است. با آن دستور قاطعی که در خصوص نوه شان داده بودند. اما ما بسیار دیده ایم شاگردان آن امام را که با تمام سوابق انقلابی شان، طفیلی فرزندان فتنه گرشان گشته اند. دیده ایم که چگونه انفاس قدسی آن پیر عارف را تحلیل های زرد فرزندان سیاست پیشه، کم اثر می سازد. دیده ایم آنانی که انقلابی بودن را به سیاست پیشگی فروخته اند. ما خوانده ایم در تاریخ شرح حال زبیرها را. حوب می دانیم می شود فرزند یک رجل انقلابی او را از دفاع از بیت فاطمه زهرا به جنگ با علی در جمل بکشاند(1). 

 


    (1) قال علی علیه‏السلام: مازال الزبیر رجلاً منّا اهل البیت حتی نشاءَ ابنه المشؤوم عبدالله.(نهج البلاغه- حکمت 453)

پیوسته زبیر مردی از ما اهلبیت (علیهم‏السلام) بود تا اینکه فرزند بدشگون او عبدالله بزرگ شد.   


جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:49 ب.ظ

بی خود و بی جهت؛ بی قید و بی ریشه

- چهره ی خشن، انعطاف ناپذیر، مقرراتی، عاری از احساسات، متکی بر اصول دمده شده، نگران آبروی اجتماعی، پایبند به ظواهر مذهبی و دارای مناصب حکومتی... اینها همه مولفه هاییست که جریان به اصطلاح روشنفکر امروز از نسل پدر و مادرهای سنتی به تصویر می کشند. بر این اساس بی اعتنایی به این هنجارهای سختگیرانه سنتی و مذهبی و نتیجتا قهر کردن فرزندان جوان و نوجوان این پدر و مادرها با آنان و بریدن از آنها ولو به قیمت از دست دادن حمایتشان، یکی از کلیشه های نخ نما شده ی سینمای اجتماعی روشنفکری ست. کلیشه ای که فیلم «بی خود و بی جهت» نیز از آن خالی نیست.


- پر واضح است «الهه» در انتخاب سبک زندگی ای که برای آینده خود برگزیده است، به دغدغه های مادر سنتی اش بی اعتناست و پای جر و بحث و لجبازی با مادرش هم می ایستد. سخن ما در این یادداشت نیز اساسا نقد این کلیشه و دفاع از خانواده های پایبند به سنت ها نیست. جامعه ما در متن زندگی سنتی خود، بیشتر با خانواده هایی از جنس «طلا و مس» و «یه حبه قند» آشناست تا با خانواده ی الهه و علی سنتوری. گرچه شکی نیست که سبک زندگی مقید به سنت ها نیز (که هنوز سبک زندگی غالب ما ایرانی هاست)، خود آسیب شناسی خاص خود را می طلبد اما اعتقاد بنده این است که امثال کاهانی در استفاده مفرط از این کلیشه بیشتر درصدد عقده گشایی های سیاسی اند تا نگران آسیب های اجتماعی. دلیلش را خواهم گفت.




-    {الهه خطاب به مادرش}: زندگی من همین مدلیه...

     {مادر الهه}: بله... می بینم مدل زندگیتو... تبریک می گم مدل زندگیتو...

سخن اصلی اینجاست که فیلم «بی خود و بی جهت» شاید ناخواسته، اما به خوبی جایگزین پیشنهادی کارگردان ما را به تصویر می کشد. راستی، الهه که بیخیال سبک زندگی گذشته خود شده است؛ چه روش تازه ای را پیش خواهد گرفت؟ او البته برخی شاخصه های مذهبی را هنوز با خود دارد. او هنوز چادر سر می کند، ماهواره را نمی پسندد (البته در این مورد او ظاهرا بیشتر نگران حرف و حدیث های خانواده اش هست). اما به خاطر همین ها نیز بارها و بارها مورد تمسخر قرار می گیرد... مسئله ی بارداری پیش از ازدواج او هم اهانتی ست که فیلم به امثال الهه می کند. اما به راستی در زندگی ایرانی آنجا که اثری از تقید به سنت ها نیست، چه مولفه هایی رنگ می گیرد؟ چه اخلاقی شکل می گیرد؟ چه روابطی فی ما بین زن و شوهر بوجود می آید؟ زندگی های بریده از مذهب، در ایران چه شاخصه هایی دارد؟


- به نظر بنده کاهانی در ترسیم سبک زندگی مدرن و غیر سنتی ایرانی ناخواسته، صادق بوده است. خانواده ای از جنس خانواده محسن و مژگان تصویرگر سبک زندگی به اصطلاح مدرن طبقه ی متوسط در جامعه ی ایرانی ست. این سبک زندگی پر از هیچ است. خالی ست. خالی از هر نوع قید و بندی. آری... لاقید است. «لاقیدی» جایگزین پیشنهادی آقای کاهانی ست. و متاسفانه این پیشنهاد (آزادی از قیود سنتی و مذهبی و دیگر هیچ) نمودهایی نیز در جامعه کنونی یافته است. 


- مشکل اینجاست که هنرمند بریده از سنت ها، وقتی تمام قیود سنتی و مذهبی یک فرهنگ را به سخره می گیرد، برای پرکردن خلا حاصله هیچگاه پیشنهادی صادر نمی کند. آنگونه که پیداست اولویت های این زندگی لاقید و پادرهوا از حرص و جوش زدن زن خانه برای آرایشش تا سیگار و افیون مرد خانه فراتر نمی رود. هنوز وسایل اساسی زندگی، چیده نشده اند که ماهواره باید نصب شود. نگاه کنید اولویت را. مسئله این نیست که کانال های جمهوری اسلامی باشد یا pmc  . طنز تلخ فیلم (که ناخواسته به نمایش درمی آید) نمایش اولویت های مسخره این زندگی غیر سنتی ست. وسایل خانه مژگان بر گرده ی کامیون و خانواده بی خانمان است؛ مادر خانواده اما در حرص و جوش بزک دوزک های زنانه. و چه وقیحانه در برابر چشمان مرد نامحرم. فرض کنیم فرهاد قصه ما خود را از قید و بند ریش رهانید. با مسخرگی و تنبلی و بی برنامگی اش برای آغاز زندگی مشترکش چه باید کرد؟ چه کسی به او می آموزد که زندگی مشترک یعنی مسئولیت. یعنی تعهد. یعنی تقید... زن و شوهری که بارها و بارها در این فیلم نیش تمسخر خود را نثار اصول و قیود سنتی نموده اند، بارها و بارها به یکدیگر دروغ گفته اند. یعنی به هیچ تقید اخلاقی در رابطه با یکدیگر پایبند نیستند. محسن از زنها و مژگان از مردها بیزار است... محسن و مژگان هردو بی ادبند. فیلم پر است از بی ادبی های این دو. تا حدی که تماشای فیلم برای بسیاری خانواده ها غیر قابل تحمل است (1). فرزند این خانواده هم بی ادب تر از پدر و مادر. این فرزند حاصل این سبک زندگی ست. سبک زندگی ای که پدر و مادر حتی برای تربیت فرزندشان نیز حاضر نیستند رعایت کنند برخی اصول را.


- «بی خود و بی جهت» گرچه کمر به تمسخر و هجو قشر مذهبی جامعه بسته است اما در روی دیگر سکه، پوچی و بی همه چیزی زندگی های جدیدی را نشان می دهد که بر هیچ استوارند. این "فرهنگ زیستن" که خود را از قیود سنتی رهانیده است؛ ظاهرا به هیچ ارزش دیگری مقید نشده است. نه تقیدی به اخلاق دارد و نه تقیدی به ادب. نه برای تربیت فرزند خانواده برنامه ای و مسئولیتی دارد و نه حتی برای آرامشی پایدار، راه حلی. تقید به مذهب و دمیدن روح معنویت در نهاد خانواده پیشکش... 


---------------------------------------------------------------------------------

پانوشت(1): اسف بار است که کاهانی در مصاحبه ای گفته است که از ادب زیادی بدش می آید... همین است که در اثر به اصطلاح هنری اش اینطور بی ادب است. اینها اگر عقده نیست، پس چیست؟ و همین عقده گشایی ست که لاقیدی افراطی را در برابر قید و بند های زیاد پیشنهاد می دهد... آخر کسی به این آقایان بیاموزد که جوشش هنری با عقده گشایی متفاوت است...


جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:07 ب.ظ

با شجریان، در قهقرا

 وقتی بناست شجریان بشود سفیر فرهنگی جمهوری اسلامی، یعنی بناست فاتحه ی آرمانها و ارزشها خوانده شود. آنگونه که در طول تصدیگری آقایان نیز همینطور بوده است. وقتی آقایان روحانی و عارف از آوازه خوان سیاسی کار این سالها نام بردند، همه منتظر بودیم که کسی از کاندیداهایی که دغدغه انقلاب و اصولش را دارند؛ دفاعی از همان ارزشها بنماید و دامن آنها را از انتساب به اصحاب و اعوان ضد انقلاب پاک کند. واقعیت این است که این موضع گیری هم شجاعت می خواست و هم ادای آن مهارت و تدبیر. با هاله ای از تقدس که سیاست های دولت های وقت و تبلیغات رسانه های وابسته به آمریکا و انگلیس پیرامون امثال شجریان ها ساخته است.  و قیمومیتی که حضرات برای خود در عرصه هنر قائلند. گرچه سیاست ورزی خود او حکایتی مفصل دارد.



 

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:36 ب.ظ

قلب بیمار

- پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: هرگاه از کسی فعلی ناشایست مشاهده کردید، برایش دلیلی بیابید و اگر دلیلی نیافتید، برایش دلیلی بتراشید و گرنه خود را ملامت کنید که نتوانستید دلیلی بیابید و یا بتراشید.

- یادداشتم را به قصد، با این حدیث شریف آغاز کردم. و به تاکید و در همین ابتدا به ایمان قلبی ام به این دستور اخلاقی و نقش انسان ساز این حکمت انسی اذعان می کنم. گرچه اعتراف می کنم گاه از آن غافل بوده ام؛ اما بدان معتقدم. و نیز معتقدم که این دستور منافاتی با سایر معارف و محکمات، از جمله نهی از منکر و ... ندارد؛ که این بماند برای وقتی دیگر. این نگاه سفارش شده دینی، در مواجهه با دیگران و خطای نمایان و محرض آنان را بگذارید در کنار قضاوتهای بی ربط و بی سر و ته ما در خصوص افراد. بسیاری از ما در قضاوت های خود در خصوص دیگران _حتی اگر بر زبان نیاوریم و تنها در دل نگه داریم_ از مقدماتی معلوم به نتایجی بی ربط می رسیم. ما که زیاد دیده ایم. شاید شما هم مواجه شده باشید با کسانیکه از سیگار کشیدن یک نفر، معتاد بودن او را نتیجه می گیرند. از ظاهر خلاف عرف فردی، لامذهبی اش را. از لا مذهبی اش، لا قیدی اش را. از دیدگاه سیاسی اش، راجع به زندگی خصوصی اش قضاوت می کنند و... این ها همه هست اما... گروهی نیز هستند که طور دیگری در بند بدبینی های نامجاز مانده اند. این ها نوبران این آشفته بازار روشن فکرنمایی اند...


- این خیلی نامردی ست که فعل شر افراد را در ذهن خود غسل تعمید بدهی، اما از سویی دیگر فعل خیر افراد را و اعمال خداپسندانه و در ظاهر ثواب را، ندانسته و نشناخته، به نیت های سوء تحویل کنی. به نظرم آنکه اینگونه است، یک طنز تلخ مجسم است. خوب نیست. اما اگر کسی فعل شری از کسی مشاهده کند و نسبت به او و شخصیت او، بدبین شود، عجیب نیست (با اینکه از آن نیز نهی شده است) اما اگر شخصی دیگر، یک فعل خوب و یا حتی معمولی، از کسی ببیند و بدون آنکه او را بشناسد به او بدبین شود، واقعا عجیب است...


- شاید شما هم دیده باشید و حشر و نشری هم با این قسم از حضرات، داشته باشید. مثلا فرض کنید با یکی از همین جماعت، در پارکی قدم می زنید. سر یک پیچ، پشت یک درخت، بی اختیار یک جفت دختر خانم و آقا پسر نوجوان در حد و قواره های دبیرستانی های امروزی با ظاهری خیلی مد روز (به قول معمول: فشن!) را می بینید که مثلا دست در دست هم و یا حتی خودمانی تر و عاشقانه تر، دارند خوش و بش می کنند با هم و از بودن با یکدیگر لذت می برند... حالا حضرتعالی، خدا نکند که تا دو ساعت پس از مواجهه با این صحنه، جمله ای، و یا حتی کلمه ای در ذم بی بند و باری و اباحه گری و تاثیرات فرهنگ غربی و عدم نظارت خانواده ها بر روابط فرزندانشان و... بگویی. بلافاصله این دوست عزیز که در معیت ایشان هستید، رگ گردنی می شود و می توپد به شما که: «خب... شاید عقد کرده ی همدیگرند... تو چطور به خودت حق می دهی راجع به آنها فکر بد بکنی؟ چه بسا از تو خیلی هم پاک تر باشند...» و از این دست... و تو می مانی و پشیمانی از اظهار فضلت. با احساس بار گرانی از گناه سوء نظر بر دوش وجدانت. به هرحال با این دوست عزیز به راهت ادامه می دهی. تا اینجای قضیه مسئله ای وجود ندارد. اما فرض کنید مثلا در ادامه ی مسیر از کنار یک مسجد عبور می کنید و حالا آقا پسر نوجوانی با سن و سالی در حد و حدود همان دو مرغ عشق، به اتفاق دوستان هم سن و سالش، روبروی این مسجد، مثلا سینی به دست، به مناسبتی، شربت نذری می دهند به رهگذران. به شما دو رهگذر هم که تعارف می کنند، شما برمی داری و آن همراه رد می کند. تو می خواهی گلویی تازه کنی که همراهت، تر و چسب، نه بر می دارد و نه می گذارد و می گوید: «خوب دارند یاد می گیرند. این روزا رزق و روزی تو همین ریا کاریاست....»


- این را می گویند قضاوت خوب در مورد ظاهر بد و قضاوت بد در مورد باطن مجهول. یک عمل در ظاهر ناپسند را به یک دلیل موجه حواله کردن، می تواند نشان دهنده ی یک قلب سلیم باشد اما یک فعل ثواب را و یا حتی یک فعل مباح را به نیت ندیده و ندانسته ی ناصواب نسبت دادن، تنها و تنها زاییده ی یک قلب بیمار است. به همین صراحت: یک قلب بیمار...


- خدایا به تو پناه می بریم از شیطان رانده شده از درگاهت...

 
جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:13 ق.ظ

آداب دانان٬ سوخته جانان

استاد آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند که دختر آیت الله بهاءالدینی به دلیل عارضه ای ناگهانی، حال شان رو به وخامت گذاشت و به یکباره در حالت احتزار قرار گرفتند. وقتی خبر را به آیت الله بهاءالدینی رساندند ایشان بر بالین صبیه حاضر شدند. می گویند اطرافیان همگی منتظر بودند که با توجه به شخصیت بالای معنوی آیت الله و کرامات بسیار که از ایشان سراغ داشتند؛ ایشان به دعایی، وردی و کاری، دخترشان را شفا بدهند و همه کنجکاو که آن دعا و ذکر چیست، شاید دانستن آن به کاری بیاید. آن مرد الهی اما بر بالین دختر شان نشستند و تنها یک جمله ذکر کردند...

استاد فاطمی نیا می گویند ما اگر تمام مفاتیح را هم بخوانیم نمی توانیم شفا بدهیم کسی را. چرا؟...

آیت الله بر بالین دخترشان نشستند. نه دعایی عریض و طویل خواندند، نه چیزی نوشتند که بالای سر دخترشان ببندند، و نه هیچ یک از این آداب. حال او را که دیدند، آهی کشیدند و تنها یک جمله فرمودند: ما چقدر عاجزیم... و بلند شدند و رفتند. می گویند آیت الله از درب خانه که بیرون می رفتند، دخترشان از بستر برخاسته بود...


- این داستان، حکایت ماست. ما بیماران رو به احتزار. همه در جستجوی ذکری و وردی و حرزی و مناسکی که به آدابی ادا کنیم و طلب مان را وصول کنیم. می دانیم و به حق ایمان داریم به خداوندی که اسمش دواست و ذکرش شفا. اسمش را از همین رو به آداب تمام بر کاغذی می نویسیم و بر گردن می اندازیم و ذکرش را به وسواس در ادای صحیح مخارج حروف می خوانیم و فوتش می کنیم دنبال تقاضای حاجتی. آیین آداب دانی همین است و سوالات آداب دانان همه از این قسم: چه بخوانم؟ چند بار بخوانم؟ چه موقع از روز یا ماه یا سال بخوانم؟ فلان ذکر چقدر ثواب دارد؟و....  و همه ی این خواندن ها بی مخاطب. الفاظی که صرفا در فضا پراکنده می شوند و بالا نمی روند. زبان به ذکر ها مشغول، قلب و ذهن اما در بند تعلقات و آلودگی ها. این قول معروف آیت الله ملکی تبریزی ناظر به همین تفاوت هاست. تفاوت در نگرش به صورت و سیرت رابطه هامان با خداوند. آنجا که می فرمایند: لباس قشری ست برای بدن و بدن قشری ست برای روح و روان. چطور است که با لباسِ (که قشرِقشر است) نجس نمی توان نماز خواند؛ اما آیا با روح و روان آلوده می توان؟


ادامه مطلب
جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:53 ب.ظ

حج و مصرف زدگی


”.... نخستین کاری که اینجا می کنید این است که تا می توانید کالاهایتان را بفروشید و فقط در صورتی سرمایه گذاری کنید که برای فروش کالایتان چاره ای جز این کار نداشته باشید. اما اگر مجبور باشید در اینجا سرمایه گذاری کنید به میزان حداقل ممکن، سرمایه گذاری کنید و صنایعی را انتخاب کنید که قطعات و لوازم آن از انگلستان وارد شود، مانند صنایع مونتاژ که در واقع سوار کردن قطعات صادراتی انگلیسی در ایران است. در این محدوده و با توجه به این نکات، من معتقدم که ایران، یکی از بهترین بازارهایی است که شما می توانید برای مصرف کالاهای خود در جهان سوم پیدا کنید.”




ادامه مطلب
چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:17 ق.ظ

دعا

 

غروب خزان بود. 

صدای اذان می آمد. 

رو به آسمان دعا کرد: 

خدایا 

رحمتی کن 

تا قبل از آنکه عاشق شوم 

آدم شوم...   

----------------------------------------------- 

پی نوشت ۱: همیشه در تعریف عشق و حسن و قبح آن (همین عشق زمینی مراد است) مستاصل بوده ایم. شاید به همین دلیل است که تا حالا کمتر از خدا عاشق شدن را خواسته ایم. این دعا را که شنیدم چقدر به دلم نشست.  

پی نوشت ۲: قرار بود دیشب این مطلب روی وبلاگ بیاید که لشکر خواب راهزنی کرد. به قول اقبال اما: تو دلشکسته نباشی که عشق تنها نیست... 

سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:27 ق.ظ

امام موسی صدر در نقش امام علی (ع)

دیروز در زیر و رو کردن آرشیو مجلات «سوره» ام، وقتی با عکس مصطفی عقاد (کارگردان فیلم های به یادماندنی «محمد رسول الله» و «عمر مختار») بر روی جلد یکی از شمارگان این مجله مواجه شدم؛ کنجکاوانه مطلب مرتبط با او را جستجو کردم. مطلب، مصاحبه ای بود که ایشان، در تیرماه 71 طی سفری که به ایران داشته اند با شهید سید مرتضی آوینی و نادر طالب زاده انجام داده بودند. نکات ریز و درشت و خواندنی در این مصاحبه بسیار است. از تاثیری که شخصیت امام و انقلاب اسلامی ایران بر او و بر ملل منطقه گذاشته بود تا اینکه او از لحاظ سیاسی خود را یک شیعه معرفی می کند. از ورود تاریخی امام به ایران که آن را پرشکوه ترین «ورود» در تاریخ بشریت می خواند تا حاشیه های ساخت فیلم هایش و مباحث سیاسی پیرامون آنها و بسیاری دیگر.

اما در خواندن این مصاحبه، آنچیزی که بیشتر از همه دلربایی کرد و نهایتا بهانه ی این یادداشت شد خاطره ای ست بسیار کوتاه، اما پرمعنا (حداقل در نظر من)، که مصطفی عقاد از دیدار خود با امام موسی صدر بازگو می کند. خواندن این خاطره ی وجد انگیز در این روزهای به خصوص، باز شوق دیدار آن مرد الهی را در دل می پروراند. این روزهای به خصوص که  از سویی، عید خون علی ست و از سویی دیگر نفس دیکتاتور لیبی نیز به شماره افتاده است و جان ما در بیم و رجای رسیدن خبری از امام صدر، بی تابی می کند.

مصطفی عقاد در خاطره اش از تنها دیدار خود با امام موسی، در حضور قذافی می گوید و از پیشنهادی که امام صدر به او می دهد و شروطی که او در پاسخ این پیشنهاد مطرح می کند. این خاطره در نگاه من تنها یک داستانک حسی، حاصل نگاه فانتزی یک کارگردان شهیر به چهره و تیپ امام موسی صدر نیست. شاید مقصود مصطفی عقاد تنها همان باشد، اما آنکس که امام موسی صدر را می شناسد و با تفکرات، فعالیت های سیاسی و مدارج علمی ایشان آشناست، افقی فراتر را می نگرد. یک مثنوی معنا از این چند خط می توان خواند: 




ادامه مطلب

یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:22 ق.ظ

عباس، یتیمان کوفه


با کاسه های شیر آمده اید و صف کشیده اید اینجا، جلوی خانه ی همبازی پیرتان، تا شاید برخیزد و باز، بازوان خیبر گشایش را بازیچه ی معصومیت کودکانه تان بکنید.

قربان چشم های نگران تان که پیا پی در اضطراب دوباره یتیم شدن، خیس می شوند.

قربان قلب های کوچک تان که در این شهر بی روح، تنها سرمایه ی پدرمان (و پدرتان)، همین قلب هاست.

و همین است که او هم،

حالا

با همین ضعف مضاعفش و با تمام ناخوشی اش و با وجود این فرق شکافته، هر از چندی که به هوش می آید، زیر لب سراغ شما را می گیرد.

یکریز قسم مان می دهد به شما.

رفیق زخم خورده تان -حتی در این کشاکش ماندن و رفتن-  بی تاب شماست.

اما...

اما این روزها را و این خاطرات را به خاطر بسپارید.

زمان می گذرد.

شما جوان می شوید و من نیز.

بیست سال و اندی بعد

دیگر شما کودکانی یتیم نیستید.

آن روز شما جوانان رشید این شهرید.

بیست سال و اندی بعد

اگر ردی از خاطرات این روزها در خاطرتان باقی ماند،

بگویید  

به دیدن کودکی یتیم

که به طمع گوشواره گوشش را پاره کرده اند

چه می کنید؟

عباس به فدای  اشک های امروزتان

که قطره قطره در کاسه های شیرتان می چکد.

بگویید

آن روز

آیا

کسی از شما

به کاسه آبی

عطش و اضطراب آن کودک را

فرو می نشاند؟

 

سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:16 ب.ظ

Hot Summer, In AHWAZ


 


I believe in your answer

When the summery winds disturb your hairs

When they fondle my face warmly


I believe in your answer

When we were walking

on white bridge slowly

When the summery sun stretched

our shadow

on the river


I believe in your answer

When I said to you

“I like to hug your shadow”


Really I believe in your answer

When You answered me

- looking at the cold sun of Ahwaz -

“It’s hot to be in love”


I believe in your answer


سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:54 ب.ظ

پروانه، آتش ...


در امریکا با یک دختر دانشجوی سرخ‌پوست ازدواج کرده بود. اسم ایرانی هم برایش گذاشته بود؛ «پروانه». یک بار که مادر پروانه معنی اسم را پرسیده بود و چمران و دخترش برایش توضیح داده بودند، به چمران خیره‌خیره نگاه کرده و گفته بود که پروانه خودِ چمران است. ‌

گفته بود که چمران را می‌بیند که دارد در آتش می‌سوزد.

مادر پروانه، کاهن قبیله بود.*




* به نقل از هفته نامه همشهری جوان، ش 170


چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ق.ظ

کژدم های ارباز یا دم خروس داگان؟!

منافق: سپرها مکی، تیغ ها هندی، زره ها داوودی. هرچه از ابهت لشکر شام بشنوید کم  شنیده اید. چه جنگجویانی! من تا به حال آدمیزاد به ریخت و قواره آن ها ندیده ام. قدرتی خدا گردن گردن گاو. ران کمر یابو. بازوان بازوان الاغ. چشم ها وغ زده کانه چشم دیو. چشمم به این اجنه ها افتاد در دم اشهدم را خواندم. لب به التماس گشودم. فهمیدند عراقی هستم. چشمتان روز بد نبیند. مرا از پاچه آویزانم کردند و بکوب که می کوبی.

یکی از مردم: از کجا فهمیدند عراقی هستی؟

منافق: از کجا؟ از ته لهجه ام. عین و غین ما عراقی ها با غین و عین شامی ها فرق می کند. امان از کوزه هایشان. کوزه که نه، بلای سیاه. مسلمان نشنود، کافر نبیند. از همشیره ها کسی حامله نیست؟

یکی از مردم: ترس از لشکر شام، عقل و هوش از سرت پرانده. کوزه چه ربطی دارد به زن حامله؟

منافق: ربطش این است که نمی خواهم قاتل طفلی از مسلمانان باشم. زن حامله بشنود داخل کوزه های شامیان چه دیده ام از ترس بچه می اندازد، مسلمان!

یکی از مردم: با این ادا اصول ها نصفه جانمان کردی. جان بکن. بگو در داخل کوزه ها چه دیدی؟

منافق: کژدم. کژدم های ارباز. هودج هزار شتر از کوزه بار کرده اند که پر از کژدم های ارباز است. می خواهند با منجنیق آن ها را به خانه های مدائن بیندازند.

]صدای جیغ یکی از زن ها[

منافق: عرض نکردم. خدایا توبه! به حکم تکلیف باید مسلمین را از خطری که در کمینشان است آگاه کنم. خدایا توبه.


ادامه مطلب

سه‌شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:19 ب.ظ

ویژه نامه ای برای امام

«عَسَس»، عنوان ویژه نامه ایست که به مناسبت بیست و دومین سالگرد ارتحال امام روح الله، با همکاری برخی دوستان تهیه و تدارک دیده شد. جمع آوری و نگارش مطالب، تایپ و صفحه آرایی آنها، تماما توسط جمع تهیه کنندگان (که در صفحه ی آخر معرفی شده اند) انجام شده است. سرمقاله این ویژه نامه، که توسط حقیر به رشته ی تحریر درآمد را در زیر آورده ام. به همراه لینکی جهت دانلود کامل پی دی اف نشریه.

این ویژه نامه مشتمل بر مطالبی ست با عناوین:

من پاپ نیستم 

(با دخل و تصرف، برگرفته از نوشته ایست با همین عنوان از علی نورآبادی مندرج در شماره دوم نشریه ی سوره)

به لطافت روح الله

خط انحراف؛ در بیت آیت الله

تا مختصات خدا

منشور روحانیت

مانیفست نهضت جهانی

سه دیدار

و برخی نوشته های دیگر...

قطعا این تلاش، در برابر کمالات آن ولی خدا، سرشار از کم و کاستی ها ست.

ما مستمندان درگاهش، بدین پول سیاه که آورده ایم، تنها خواسته ایم نامی از خود در زمره ی خریداران او بر جای بگذاریم.  

 


سرمقاله

در زمانه ی ما بسیارند بی هنرانی که ختم نبوت را  به ختم دیانت گرفته اند و روزگار ما را روزگار بیگانگی زمین و آسمان دانسته اند. انسان را بی نیاز از تعالیم وحی فهمیده اند و خاک تاریخ را از برآمدن منادیانی که خداوند را فریاد بزنند، عقیم فرض کرده اند. به رغم دعوی این مدعیان، اما جهان هیچگاه از اولیاء خدا خالی نبوده است. سر زدن هر از گاهیِ نبأی عظیم در هر عصری و طغیانی که بر جان جهان می اندازند، خط بطلان خداوند است بر ادعای آنانکه می خواهند نور خدا را به دهانشان خاموش کنند. این آیات الله و منادیان توحید در هر عصری، همانانند که خداوند در وصفشان می گوید: الذین یُبَلّغونَ رسالاتِ اللهِ و یَخشَونَه و لا یَخشَونَ أحَداً إلّا الله و کَفی بِاللهِ حَسیباً.

آنان که امام روح الله را از قبیله ی انبیا دانسته اند و از مخاطبین «انما انت مذکر» سخن به گزاف نگفته اند. امام منادی ایمان بود. ایمان  به حقایقی که رو به فراموشی می رفت. حقایقی که تقوای شوم و مغرورانه ی جهان جدید به اساطیر و افسانه تعبیرشان می کرد و هم سنگ    فانتزی هایی چون لالایی خواب آور کودکان قرارشان می داد. در زمانه ای که در باور آدمها، چاقوی جراحی تنها ابزار رسمی تشریح انسانیت است؛ امام زبان فطرت الهی انسان بود. او تنها قضاوت خداوند را قبول داشت. مطابق با قوانین او سخن می گفت. سهم خواه حقیقت بود در جهان امروز. جهان امروز با تمام لکه های ننگی که از خود در کتاب تاریخ برجای گذاشته است. از شمار بی شمار گرسنگانش (که هیچ عصری زمین تا بدین حد مقیمان گرسنه به خود ندیده است) تا کشته شدگان جنگ هایش (بشر هیچ گاه به اندازه ی قرن بیستم جانی نبوده است) و دردناکتر: خود کشی هایش.

شاید این بزرگترین خبط انسان معاصر بود که متواضعانه!  -بخوانید متکبرانه- از کنار آنچه «امر قدسی» می خواند، به بی تفاوتی گذشت. به تجربه ای شخصی و غیر قابل استناد تعبیرش نمود و آن را اگر نه انکار، اما از آن چشم پوشی کرد. جز برای شکم و دامن اصالت قائل نشد و ارزش اخلاقی را به ابتذال قرارداد اجتماعی کشانید و یکسره کمر به کفران فطرت بست. چون پیشرفت، توسعه، لذت و رفاه غرور بر غرور او می افزود و آتش تفرعن نوین او را باد می زد، دیگر جایی برای خدا باقی نمی ماند.

امام اما در اوج «انا ربکم الاعلی» گفتن فرعون های جهان امروز، در میانه ی نیمه ی دوم قرن رشد صنعت و تمدن فراگیر غربی، بر پا کننده ی انقلابی شد که همه ی داشته های این پادشاهان بی لباس را به سخره می گرفت. او در میانه ی میدان حاکمان مغرور جهانی، (بی هیچ رعب و وحشتی از آنچه دنیا بدان می بالید) از دنیایی نو سخن گفت. دنیایی که قدرت بلامنازع آن ایمان بود. ایمان به خدا و بی بدیل بودن جایگاه او.

نمونه هایی چون امام، فقط در زمانه ی انبیای سلف تکرار شده بود. و همان طوریکه تاریخ تمدن از تبیین تاثیرات عمیق پیامبران بر انسان ها و وجدان جمعی آنها، عاجز است؛ عجیب نیست که امروز نیز دنیای غرب (به اعتراف خودشان) هنوز در آرزوی تحلیل درستی از ظهور چهره ی نا شناخته ای به نام امام خمینی است. 


دریافت نسخه ی پی دی اف نشریه


چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:09 ب.ظ

پاسخ ده نمکی به «حبیبه»ی حاتمی کیا

1- اخراجی ها بالاخره به سال های پس از جنگ رسید و مسعود ده نمکی در کنار تمام آنچه از این سال ها برای گفتن و به تصویر کشیدن داشت، ناگزیر از نمایش رابطه پیشکسوتان جهاد و شهادت با نسل سوم انقلاب شد. رابطه ای که در متن سیاست بازی حاجی گرینوف ها و دباغ ها تعریف و دستخوش آسیب می شود.


2- ابراهیم حاتمی کیا نیز نشان داده است که دعواها و اختلافات از جبهه برگشته ها با فرزندان بالغ شده شان مسأله ایست که حسابی ذهنش را مشغول کرده است. او گرچه در «آژانس شیشه ای» و «موج مرده» به اشاره از کنار این سوژه عبور کرده است؛ اما مفصل تر و به عنوان تم اصلی یک داستان در «به نام پدر» بدان پرداخته است.

 

3- اخراجی های 3 یک داستان بلند نیست. مجموعه ایست از داستانک های در هم تنیده. هر یک بیانگر گوشه ای از دغدغه های کارگردان. هر یک را اگر از فیلم جدا کنی، کلیت فیلم تغییری  نمی کند. گرچه بخشی از حرفهای کارگردان ناگفته می ماند و تصویر شخصیت ها ناتمام. اما شاید تاثیرگذارترین این داستانک ها، داستانک ایران (دختر سردار جانباز جنگ) باشد:  

  

               


ادامه مطلب

شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:16 ب.ظ

طامات بافی

چطور ممکن است کسی عاشق امام زمان باشد؛

اما نیمه شعبان سال 57 جشن میلاد امام زمان برگزار کند؟

-----

بعضی به خدا اعتقاد دارند اما با خدا رفیق نیستند.

بعضی آنقدر با خدا رفیقند که نماز نمی خوانند!!!.

-----

بعضی نماز می خوانند اما روبروی امام حسین.

بعضی روبروی امام نیستند اما پشت سرش هم نیستند.

بعضی سال شصت و یک کربلایی نشدند. اما حاجی شدند.

بعضی هم دهه ی شصت کربلایی نشدند. اما حاجی شدند.

بعضی حاجی های دهه ی شصت، بعدها، خیلی راحت، کربلایی هم شدند.

-----

من یک حاجی می شناسم که هم نماز می خواند، هم با خدا رفیق است.

هر کاری که می کند می گوید به «حول خدا».

یکبار نشد یک کار نکند از «هول خدا».   

بعضی ها، «ح»ی «بحول الله...»، غلیظ از حلقشان بالا می آید، 

اما «نونِ» «ناس» راحت از گلوشان پایین می رود.

-----

بعضی مال مردم خور نیستند اما کاری به کار مال مردم خورها هم ندارند.

بعضی امر به معروف و نهی از منکر می کنند اما «چون به خلوت می روند...»

بعضی خلوت و جلوت شان یک رنگ است، اما همه اش سیاه.

بعضی ها سیاه نیستند. سبزند.

بعضی ها سبزند اما ابن زیادند.

-----

من یک حاجی می شناسم وقتی پیشش می گویند «شهرام»، دهانش کف می کند.

با هفتاد سال سن، یکریز می پرسد:

چقدر وقت دارم؟

و با این حال

به آقازاده هایش بر می خورد

اگر بگوییم شان

ابن الوقت

-----

یک شارح قدیمی ملاصدرا می شناسم که حالا کف دهان ملانصرالدین را پاک می کند.

دیروز

از حکمت متعالیه

به اسلام رحمانی رسید.

امروز

من می ترسم

که

فردا

کسی بیاید و

از حکمت مشاء

به اسلام رحیمی برسد.

-----

یادم هست

به عنوان اولین مرحله

اخم کرد به من

وقتی برای دومین بار

من را دید

که باز هم

ریشم را

سه تیغه کرده ام.

حق داشت.

ریشی نداشتم که گرو بگذارم.

گره ی کارش را

عاقبت

  رشوه

     باز کرد.

پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:00 ب.ظ

نه دی

پایمالِ عبور کاروانند؛  

  علفهای هرزی

که بر سر راهش

  سبز می شوند... 

  

 

چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:32 ق.ظ

شب شعر یلدا

 

 

بدون حساب استثناهایی، (که خواهم گفت) از شب های یلدا، تقریبا هیچ خاطره ی بارزی ندارم. همیشه، مثل همه ی شب های دیگر سال سپری می شد. فقط اگر مادر یادش مانده باشد، (مثل امسال) در سبد خرید روزانه اش، هندوانه ای یا اناری می خرد و بعد از شام (مثل هر شب) که پای تلویزیون، میوه یا چای میل می کنیم، در شب یلدا خوردنی خاص آن شب را. وگرنه در خاطراتم، از جمع شدن خانواده ها دور هم و شاهنامه خوانی و فال حافظ و خاطره گویی بزرگتر ها و کرسی و آجیل و این آداب و سنن، هیچ سراغی ندارم.

شب یلدای سالهای دانشجویی اما تومنی هفت صنار توفیر داشت. اگر خاطره ای در خور به یاد ماندن از این شب باقی باشد، مال همان سالهاست. از پرسه زدن های تا نیمه شب در بوارده و بعد از آن در کوت، بگذریم که هیچ مناسبت خاصی نمی شناخت؛ اما برگزاری شب شعر تقریبا برنامه ی هر ساله ی مخصوص شب یلدا بود که آن شبها، پیش درآمد آن پرسه زنی ها و فک زنی ها می شد. یادش بخیر...

امشب هم که داشت مثل همه ی این یلداهای بدون شعر، به بطالت انار خوردن می گذشت، گفتم خاطره ی دوستان را دعوت کنم به شب شعری که بدین شب نوشت، در این شب یلدا، در وبلاگم راه انداخته ام. دوستانی که بعضی هاشان را آخرین بار همان سالهای دانشجویی دیدم. و بعدها هیچ. بعضی ها هم تلفنی، ایمیلی و یا اس ام اسی، از ما سراغ می گیرند و ما از آنها. و همین هم غنیمتی ست. البته یکی دو تا یشان را هم می بینم. اگر چه دیر به دیر و نامنظم. همه شان، هر جا (باید بگویم هر جای دنیا) که هستند، سرشان سلامت و دلشان پر امید. این یادداشت را هم شاید (شاید که نه؛ حتما) بعضی هاشان نمی خوانند. بر آنها خرده ای نمی توان گرفت. اما آنها که می خوانند، اگر نظر ندادند، خیلی...

چطور است، عنوان شب شعر مثل همیشه باشد: «شب شعر یلدا»؟


ادامه مطلب

سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 05:12 ب.ظ

من سکینه آشتیانی هستم!!!

 

 

من سکینه آشتیانی هستم!!!

1- شنیدن این جمله چه حسی در خصوص گوینده ی آن در شما بوجود می آورد؟ ذهنیتتان در مورد این جمله و گوینده اش چیست؟

شاید بسیاری از شما به گوینده ی این جمله بخندید و لُغُزی بار طرف کنید. بسیاری شاید به تاسف سری تکان بدهید و افسوس بخورید، از بابت حقارت شخصیت او. بعضی ها هم البته به عاقل بودنش شک می کنند. راستی نام سکینه آشتیانی چه انعکاسی در ذهن و احساس یک ایرانی دارد؟ مشخصا یک زن ایرانی، وابسته به همان تیپ و طبقه ای که آشتیانی بدان وابسته است، او را چگونه می بیند؟ یک زن خانه دار، یک مادر، از طبقه ی متوسط جامعه (با تمام ویژگی هایی از نجابت و محبت که در مادرانمان سراغ داریم)، با شنیدن داستان سکینه، این زن را چه خطاب می کند؟ فرض کنیم، سکینه آشتیانی، قتلی مرتکب نمی شد. آیا ارتباط نامشروع او با یک مرد بیگانه، بدون هیچ چشمداشت اقتصادی، پس از بیست و اندی سال زندگی مشترک و داشتن دو فرزند جوان، آیا در نگاه زن ایرانی، قابل دفاع و توجیه پذیر است؟ سکینه آشتیانی در ذهن یک زن ایرانی، اگر جرثومه ی خیانت و جنایت نیست، پس چیست؟ به این سوال آخر، عده ای از طرف زن ایرانی، پاسخی دیگر داده اند. فعلا برگردیم به همان جمله ی اول.   

     

2- جمله ی کذا، شعار عده ای از معترضان به حکم سکینه آشتیانی در خارج از کشور است. آنها در تجمعاتشان قهرمانانه(؟!) باد به بوق می اندازند که:  I am sakineh. We are sakineh.  

همه کم و بیش از اقدامات و فعالیت های این جماعت، برای ایجاد یک اجماع بین المللی بر علیه ایران آگاهیم. تخم دو زرده ی این فعالیت ها هم، نامگذاری یک روز است، به عنوان «روز جهانی سکینه محمدی آشتیانی». البته اظهر من الشمس است که این (به خیال خودشان) فتح الفتوح، جز با چراغ سبز رسانه های تبلیغاتی و شخصیت های سیاسی غرب و گروه های به اصطلاح بین المللی، ممکن نمی شد. اینکه غربی ها (اعم از رسانه ها و سیاسیون و گروه های حقوق بشری شان) به حقیقت چقدر در دفاع از حقوق بشر و تلاش برای برقراری اش، صادقند؛ مقوله ایست که بسیار راجع به آن گفته و نوشته شده است. دیگر هر بچه مسلمان ایرانی، لیست بلند بالایی از موارد نقض حقوق بشر سراغ دارد که همان لابی ها به بی تفاوتی و سکوت از کنار آن رد شده اند. سرنوشت خونین پیروان فرقه ی داوودیه و یا شهادت راشل کوری دو نمونه از هزارانند. ما هم در این موضوع حرف تازه ای نداریم. برای همه، این دروغ که غربی ها نگران حقوق شهروندان ایرانی اند، امروز، آن اندازه خنده دار است که انتخاب شیخ مهدی کروبی به عنوان چهل و یکمین متفکر بزرگ دنیا! بگذریم.


ادامه مطلب

جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ب.ظ

با کاروان نیزه

با کاروان نیزه، سروده ی علیرضا قزوه 

 

 

یک ترکیب بند. مناسب ترین قالب برای سرایش فاجعه ی کربلا. متشکل از 14 بند. و تازه «خطی از حکایت مستان کربلا». به تعبیر «عبد الجبار کاکایی» تردد شاعر بین سلایق گوناگون، ویژگی بارز این ترکیب بند است.

قزوه گاهی روضه می خواند، آنگونه که یک روضه خوان منبری:

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست / اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟

گاهی دینداران ظاهرپرست را چوب می زند. آنگونه که یک روشنفکر دینی:

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت / آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

و گاهی با اصطلاحات کلاسیک عرفانی از آن وقایع سخن می گوید. همچون عارفی متمسک: 

این کاروان تشنه ز هرجا گذشته است / صد جویبار چشمه ی حیوان برآمدست 

و با همه ی مضامین و مفاهیم متنوعی که قزوه در سرایش «با کاروان نیزه» به کار می گیرد؛ اما سخنش همه کس فهم است. برای فهم آن نیاز به مکث بر ابیات نیست. روان و جاری می توان آن را خواند و تاثیر پذیرفت و اندوهگین شد. اندوه، فضای حسی حاکم بر اثر است و البته جز این نیز انتظاری نمی رفت. دیگر آنکه در متن این تکثر نگاه به مسئله ی عاشورا، قزوه شاعری را فراموش نمی کند. کلامش آراسته است به انواع صنایع هنری و پر است از ترکیبات کلامی بدیع. ماجراهایی هم که دستمایه ی خلق اثر می شوند را کمتر می توان در اشعار آیینی پیش از او، سراغ گرفت. حتی وقتی از یک مضمون به کرّات استفاده می کند، باز هم خسته کننده و تکراری نیست.

فی المثل قرآن خواندن سرهای شهیدان بر روی نیزه، چندین مرتبه دستمایه ی شاعر می شود و هر بار زیباتر از گذشته.

در بند دوم می گوید:

بر نیزه ها تلاوت خورشید دیدنی ست / قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟

قرآن منم چه غم که شود نیزه رحل من / امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

و در بند هفتم:

سرها ورق ورق همه قرآن سرمدی ست / فالی زنید و سوره ی یاسین بیاورید

و در بند یازدهم:

از شرق نیزه مهر درخشان برآمده است / وز حلق تشنه سوره ی قرآن برآمده است

باور نمی کنی اگر از خیزران بپرس / کآیات نور از لب و دندان برآمده است  

بد نیست اگر، بند اول ترکیب بند، حسن ختام این اندک نوشته باشد:           

می آیم از رهی که خطرها در او گم است / از هفت منزلی که سفرها در او گم است

از لابه لای آتش و خون جمع کرده ام / اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست / داغی چشیده ام که جگرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند / این است آن شبی که سحرها در او گم است

این سرخی غروب که همرنگ آتش است / توفان کربلاست که سرها در او گم است

یاقوت و دُرّ صیرفیان را رها کنید / اشک است جوهری که گهر ها در او گم است

باران نیزه بود و سر شهسوارها / جز تشنگی نکرد علاج خمارها

1 2 >>
ج b ی getdivbutton class=